السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

211

سيره معصومان ( فارسي )

طبرى در تاريخش نقل كرده است ) رسول خدا ( ص ) آماده شد و در آغاز كار خويش را پنهان كرد و گفت : خداوندا ! اخبار را بر قريش و جاسوسان ايشان پوشيده بدار تا ما ناگهانى به ديار آنها وارد شويم . آن حضرت فرمود تا راهها را فرو گرفتند . در هر راه جماعتى را گماشت تا كسانى را كه از اين راهها مىگذرند ، بشناسند و بديشان فرمود : اجازه ندهيد كسى كه نمىشناسيد از اين راه بگذرد مگر اين كه او را بازگردانيد . سپس عده‌اى را از حركت به مكه مطلع ساخت و با اين حال تصميم آن حضرت از اكثر افراد مخفى بود . برخى گفتند : او عزم مكه دارد و بعضى مىگفتند : او مىخواهد به هوازن ، برود و برخى هم مىگفتند : او قصد رفتن به ثقيف دارد . حاطب بن ابى بلتعه كه اهل مكه بود و در جنگ بدر با رسول خدا ( ص ) شركت داشت ، نامه‌اى به قريش نوشت و آنان را از آن چه اتفاق افتاده بود ، آگهى داد . ممكن است كه او به كل اين ماجرا پى برده باشد و يا اين كه حدس مىزده كه پيامبر به مكه مىخواهد حمله كند . او اين نامه را به زنى سيه‌چرده ، كه وارد مدينه شده بود و مردم را به خود خوش‌بين ساخته بود ، داد و جايزهء كلانى هم براى او تعيين كرد به اين شرط كه نامه را به قريشيان برساند . آن زن ، نامه را در ميان سر خود پنهان كرد و زلفهاى خود را بر آن پيچيد و از راهى جز راه اصلى عازم مكه شد . در اين هنگام بر رسول خدا ( ص ) وحى نازل شد و آن حضرت على را خواند و به او گفت : يكى از ياران من نامه‌اى به اهل مكه نگاشته و اخبار ما را به آنها گزارش كرده است . حال آن كه من از خداوند عز و جل خواسته بودم تا اخبار ما را بر آنها پوشيده و پنهان بدارد . نامه همراه زنى است سيه‌چرده كه از بيراهه حركت مىكند . شمشيرت را بردار و خود را به او برسان و نامه را از او بگير و آزادش كن . سپس زبير بن عوام را خواست و او را نيز همراه با على روانه كرد . آن دو به زن رسيدند و زبير پيشدستى كرد و از آن زن دربارهء نامه سؤال كرد . زن منكر شد و سوگند خورد كه چيزى همراه ندارد و گريست . زبير گفت : ابو الحسن به نظر من نامه‌اى با او نيست ما را نزد رسول خدا ( ص ) ببر تا بىگناهى وى را به او اطلاع دهيم . على به او پاسخ داد : رسول خدا ( ص ) به من مىفرمايد كه نامه با اوست و مرا به گرفتن نامه از اين زن دستور مىدهد آنگاه تو مىگويى نامه‌اى با او نيست . سپس شمشيرش را بيرون كشيد و به سوى زن پيش رفت و گفت : به خدا اگر نامه را بيرون نياورى ، برهنه‌ات مىكنم ( بازرسىات مىكنم ) و گردنت را مىزنم . زن گفت : صورتت را برگردان . على از او چهره برتافت . زن روبندش را گشود و نامه را از زير موهايش درآورد . على ( ع ) نامه را گرفت و به سوى رسول خدا ( ص ) شتافت . دكتر هيكل اين ماجرا را بسيار مختصر گفته و از امتياز على بر زبير كاسته است . وى چنين نقل كرده كه على و زبير زن را از مركوبش فرود آوردند و در خورجين او شروع به تفتيش كردند اما چيزى نيافتند . آنگاه على به زن هشدار داد كه اگر نامه را بيرون نياورد او را برهنه مىكند .